حكيم ابوالقاسم فردوسى

342

زگفتار دهقان ( شاهنامه فردوسى به نظم ونثر ) (نگارش اقبال يغمائى) (فارسى)

ناپيدا شد ؟ اسب گسسته و لگام و زين برگشتهء او را كجا يافتى و كجا از تو جدا شد ؟ گرگين تيره راى گفت : نزديك ارمان به بيشه‌اى رسيديم كه كنام گرازان بود . به يارى هم همه را كشتيم و دندانهاشان را كنديم . چون شادان به ايران رو نهاديم گورى بس زيبا و بزرگ اندام نمايان گشت . بيژن آهنگ گرفتن او كرد و كمند انداخت . همين كه كمند در گردن گور افتاد چون باد به نيروى تمام دويدن گرفت ، و بيژن نيز در پى او اسب راند . ديرى نگذشت كه كمند افگن و گور از نظرم ناپديد شدند . چندان به جستجوى بيژن تاختم كه اسبم از رفتار باز ماند و از او نشان نيافتم . گيو به شنيدن اين سخنان از پريدگى رنگ ، و تن لرز لرزان گرگين دريافت كه گفته‌اش بىنور و همه افسون و فريب است . ديو خشم در دل گيو راه يافت و خواست گرگين را به كين خواهى بيژن بكشد . اما خرد بر خشم چيره شد و در دل گفت : از كشته شدن گرگين به گم گشته فرزندم چه سود مىرسد ؟ بهتر آن كه او را نزد شاه برم ، و داد از او بخواهم . گيو در حالى كه سخت دل آشفته و غمين و كينه‌خواه بود نزد شاه رفت بر او آفرين كرد و گفت : گرگين كه با بيژن به كشتن گرازان رفته بود تنها بازگشت ، و اسب پسرم را بىسوار ، زين برگشته و گسسته لگام آورد . سخنانش آشفته و پر فريب و روانش پر گناه است . شهريار بايد دادِ مرا از او بستاند . آوردن گيو گرگين را به نزد خسرو كىخسرو از دل آزردگى و غم جان شكارِ گيو دردمند ، و دلش پر تيمار شد ، و پرسيد گرگين چه گفت ؟ گيو آنچه را در بارهء ديوى كه به صورت گورى درآمده بود ، و بيژن را به دنبال خود كشانده بود ، به شاه باز گفت . چو از گيو بشنيد خسرو سخُن * به دو گفت منديش و زارى مكن